زين الدين محمود واصفى

423

بدايع الوقايع ( فارسى )

از بر او مست بيرون آيم [ و ] در پيش خلق * چون گداى نو توانگر خود نمائيها « 1 » كنم مير اين كينه در دل گرفت تا از اين واقعه سالى گذشت . روزى در وقت نماز به ملازمت ميرزا آمد و در آن [ وقت ] ملازمت خلاف معهود بود « 2 » . ميرزا پرسيد كه : از كجا مىآئيد كه [ آثار ] غبار بر چهره شما ظاهر شده ؟ مير فرمودند كه : به ملازمت درويش عليشاه رفته بوديم و از آنجا برگشته چون به دروازهء فيروزآباد رسيديم از درون دروازه غلغله و غوغا پيدا شد كه بندگان را گمان شد كه مگر ملازمان شما باشند . جمعى جوانان صاحب‌جمال ، آفتاب طلعت ، عنبر موى ، بر اسپان تازىنژاد بادپاى سواره رسيدند كه در اين شهر به خوبى ايشان ما هرگز جوانى نديده‌ايم . از پى ايشان هياهوى برآمد يساولان مردم را دور ساختند طرقواگويان راه را از خلق پرداختند . فقير نيز خود را بگوشه‌اى كشيده نظاره‌كنان ( 79 a ) به بيغوله‌اى آراميد . امير حاجى پير پيدا شدند بر تخت روانى مرصع و مكلل به جواهر و يواقيت قيمتى كه از شعشعهء ؟ ؟ ؟ آن آفتاب عالمتاب خيره و تيره مىگرديد . جامه كتانى گل پنبه‌اى كه جيب و طراز آن به زر و گوهر مزين بود در بر ، و طاقيهء هزار بخيهء گل شفتالو بر سر سنجاف آن را درشكسته « 3 » ، و رويمال كتانى كبودى بر كف دست پيچيده ، و چوب ارغوانى به دست گرفته . و آن تخت روان را چهار جوان بر دوش نهاده كه ماه و آفتاب از رشك عارض ايشان تيره و خيره مىگرديد . و در پيش تخت روان قريب به ده جوان صراحيهاى طلا و نقره و چينى و امثال آن و پياله‌هاى لعل و فيروزه و زبرجد و ياقوت بر دست گرفته ، [ هر ] چند قدم كه تخت روان مىرفت پياله‌اى مىنوشيد و گزك از لعل

--> ( 1 ) - T : خودنمائى مىكند ( 2 ) - A ، C : معهود نبود ، P : ندارد ( 3 ) - T : نيم‌شكن قيليب .